تبلیغات
مچول کوچول

باد نوروز وزیـــده است به كوه و صحرا --- جامه عیـــد بپـــوشنـــد، چه شاه و چه گدا *** بلبل باغ جنان را نبـــود راه به دوست --- نازم آن مطـــرب مجلـــس كـــه بود قبله نما *** صوفى و عارف ازین بادیه دور افتـادند --- جــام مى گیر ز مطــرب، كه رَوى سوى صفا *** همه در عید به صحرا و گلستان بروند --- من ســرمست، ز میخـــانه كنـــم رو به خدا *** عید نوروز مبارك به غنــــى و درویش --- یــــــار دلـــــدار، ز بتخـــانــــه درى را بـــگشا *** گر مرا ره به در پیر خــــــرابات دهى --- بــه سر و جان به سویش راه نوردم نه به پا *** سالها در صف اربــــــاب عمائم بودم --- تـــا بـــه دلـــدار رسیدم نـــكنم بـــــاز خــطا>>>امام خمینی رحمه الله علیه

خداحافظ. همین!


نوشته شده توسط دلارام در دوشنبه 13 شهریور 1385 ساعت 11:09 ق.ظ | لینک ثابت | نظرات ()

از تمام رمز و رازهای عشق

جز همین سه حرف

جز همین سه حرف ساده میان تهی

چیز دیگری سرم نمی شود

 

                من سرم نمی شود

                                        ولی...

                                          

                          راستی

                                       دلم

                                        که می شود!

قیصرامین پور


نوشته شده توسط دلارام در جمعه 23 تیر 1385 ساعت 01:07 ق.ظ | لینک ثابت | نظرات ()

... و امروز بشریت

ای بابا! این پدر و مادرها هم انگار ما رو اصلا درك نمی كنند. جوون این دوره و زمونه فرق داره با جوون های دیروز، آره جونم خرج داره.
خلاصه هرچی چونه زدیم بیشتر بهمون خرجی نداد كه نداد.
صبح اول صبحی با اوقات تلخی از خونه زدیم بیرون. توی تاكسی، تو ترافیك گیر افتاده بودم و داشتم به این فكر می كردم كه این 10000 تومان ناقابل را من بخورم یا اصغری!
پیش بروبچ كه دیگه آبرو نداریم. چند وقته كله مان را كچل كردن كه چی؟ آره، پس كی ما رو مهمون می كنی؟ یكی نیست بهشون بگه حالا مثلا خودتون چی دادین ما نوش جان فرمودیم؟!
تازه اگه بی خیال رفقا بشم اون رمان را چی كارش كنم؟ یه چند ماهی هست كه چشام دنبالشونه. اوضاع تیپ را كه دیگه نگو، سه ماهه كه روسری نو نخریدم! ای روزگار! یه دل داریم و صد دلبر.
من عجب دختر بدبخت و فلك زده و مفلسی هستم كه برای چندغاز پول اینقدر باید منت بابام رو بكشم.
ای خدا! چی می شد كه من هم مثل خیلی از جوونای دیگه یه ماشین زیرپام بود و...
 توی همین افكار شنا می كردم كه یكهو دست كوچكی به سمتم دراز شد: خانوم تو رو به خدا كمك كنید، بدبختم، بیچاره ام…
نگاه تندی بهش كردم و گفتم: بیچاره منم كه اول صبحی گیر مثل تویی افتادم. بعد هم اصلا نگاهش نكردم. به خدا گفتم: ای بابا! بالاخره كدوم یكی از بنده هات بدبخت و بیچاره اند؟ تا چند دقیقه پیش كه بدبخت و مفلس من بودم. چی را می خواهی بهم بگی؟ می خواهی بگی بدبخت تر از تو هم هست…
ظهر خسته و گشنه رسیدم خونه. كلی توی راه فكر كرده بودم كه الان ناهار چی داریم؛ ماكارونی، مرغ، پیتزا. هیچ كس خونه نبود. سریع رفتم سراغ گاز هیچ چیزی روش نبود. در یخچال رو باز كردم،‌ای بدبختی! هیچ چیز نداریم. پنیر و خیار توی یخچال چشمك می زدن. سریع یه لقمه كردم. گاز اول رو كه اومدم برم زنگ در خونه را زدند.آی دستت درد نكنه خدا، مامان رو رسوندی.
- كیه؟        - خانوم می شه بیایین دم در.
- بله؟         - یه چیزی دارید ما بخوریم؟ از صبح تا حالا دنبال كار دكتر دوای این بچه بودم. الان خیلی گشنه ایم. بزرگی كن و یه لقمه نون بیار ما بخوریم.
قبل از اینكه در رو محكم ببندم گفتم: نخیر، هیچی نداریم.
با عصبانیت اومدم تو. چشمم به لقمه نون پنیر افتاد. به خدا گفتم: خدا جونم، آخه اگه من می خواستم نون پنیر بهشون بدم كه زشت بود، اصلا آبروم می رفت. اگر هم می خواستم از پولم خرج كنم كه خودم با این فلاكت نون پنیر نمی خوردم.
اما انگار خدا از دستم ناراحت بود. اصلا نگاهم هم نكرد. با بی اشتهایی نون و پنیر رو خوردم و رفتم پای كامپیوتر. قرار بود چند تا از دوستام برام ایمیل بفرستن. میل باكس رو باز كردم. یه ایمیل از همون شخصی كه به مناسبت شهادت حضرت فاطمه(س) پیام تسلیت داده بود. آخر همه ایمیل ها اون رو خوندم. عجب بابا! این هم فكر كرده ما كار درستیم. اصلا ایمیل من رو از كجا آورده!؟
یه روایت برام فرستاده بود.
روزی سلمان درب خانه حضرت فاطمه(س) را كوبید و داستان عرب مستمندی را شرح داد. حضرت فرمودند: ای سلمان! سوگند به خداوندی كه حضرت محمد(ص) را به پیامبری برگزید، سه روز است كه غذا نخورده ایم و فرزندانم حسن و حسین(علیهما السلام) از شدت گرسنگی بی قراری می كردند و خسته ومانده به خواب رفتند. اما من، نیكی و نیكوكاری را كه در خانه من را كوبیده رد نمی كنم.
بعد هم حضرت فاطمه(س) پیراهن خود را به سلمان می دهد تا آن را گرو بگذارد و با پول آن خرما و جو بخرد. سلمان مقداری از خرما و جو را به حضرت فاطمه(س) می دهد اما حضرت می فرمایند: ای سلمان! این كار را فقط برای خدای بزرگ انجام دادیم و هرگز از آن چیزی برنمی داریم.
مطلب رو كه خوندم به خودم گفتم:ایشان حضرت فاطمه بوده، من كجا و آنها كجا؟ اصلا اونها برای چی اینقدر سختی می كشیدند؟ تازه می فرمایند نیكی و نیكوكاری در خانه را زده! حتما در برابر این همه سختی و بی پولی یه چیزای دیگری از خدا می گرفتند.
یه حسی بهم دست داده بود. نه حس بچه مثبتی ها، نه. شاید حس كنجكاوی. فقط به خودم گفتم: من مسلمانم، اسمم هم، همنام حضرت فاطمه(س). اما چرا هیچ نشانی از ایشان در من نیست؟ یه روز هم شده بیا و نیكی و نیكوكاری را از پیش خودت رد نكن، ببین چی می شه.
بعد یاد پول توجیبی و ...افتادم. اما انگار یكی بهم گفت: بی چون و چرا و بی پرسش و پاسخ بده تا خدا هم بهت بی چون و چرا بده. حال عجیبی داشتم…
صبح باز همون دست كوچولو سمت من دراز شد. ای خدا! داری امتحانم می كنی،ها؟
چشمم را بستم و از توی كیفم مقداری پول كه نمی دونم چقدر بود درآوردم و گذاشتم كف دستش.دور شده بود اما هنوز صدای دعاهاش می اومد.
ظهر برگشتنه از ترس اینكه مثل دیروز ناهار نداشته باشیم، دل رو زدم به دریا و دوتا ساندویچ خریدم. گاز اول رو كه اومدم برم، زنگ در خونه! داشتم از تعجب شاخ در می آوردم. با ساندویچ ها رفتم دم در. طرف هنوز هیچی نگفته بود كه ساندویچ ها رو دادم دستش، هر جفتش را.
اون روز با همه اتفاقات عجیبش گذشت اما من دیگه هیچوقت با بابام سر پول تو جیبی چونه نزدم. چون همیشه كیفم پر پوله.
ای كاش می شد آیینه تمام نمای حضرت فاطمه(س) بشم. نه فقط به خاطر مزدهای مادی، به خاطر چیزایی كه من برای همیشه از دركشون عاجزم.

این یک افسانه نیست می تونید امتحان کنید


نوشته شده توسط دلارام در جمعه 19 خرداد 1385 ساعت 01:06 ق.ظ | لینک ثابت | نظرات ()

موهبت

- من از خدا خواستم به من توان و نیرو دهد، و او بر سر راهم مشکلاتی قرار داد تا نیرومند شوم.

- من از خدا خواستم به من عقل و خرد دهد، و او پیش پایم مسایلی گذاشت تا آنها را حل کنم.

- من از خدا خواستم به من ثروت عطا کند، و او به من فکر داد تا برای رفاهم بیش تر تلاش کنم.

- من از خدا خواستم به من شهامت دهد، و او خطراتی در زندگیم پدید آورد تا بر آنها غلبه کنم.

- من از خدا خواستم به من عشق دهد، و او افراد زجر کشیده ای را نشانم داد تا به آنها محبت کنم.

- من از خدا خواستم به من برکت دهد، و خداد به من فرصت هایی داد تا از آنها بهره ببرم.

- من هیچکدام از چیزهایی را که از خدا خواستم دریافت نکردم؛ ولی به همه چیزهایی که نیاز داشتم رسیدم.

تا چند وقت خداحافظ. حلالمون کنید. برای همتون پیش سلطان علی موسی الرضا(ع) دعا می کنم فقط قسمتون می دم دعام کنید. برنگشتم یاعلی(ع)


نوشته شده توسط دلارام در جمعه 22 اردیبهشت 1385 ساعت 01:05 ق.ظ | لینک ثابت | نظرات ()

روزی حضرت آدم(ع) در محلی نشسته بود، ناگاه شش نفر را که سه نفر آنها سفیدروی و سه نفر آنها سیاه روی و بدمنظر بودند را مشاهده کرد. آن شش نفر نزد او آمدند و سفیدرویان در سمت راست حضرت و سیاه رویان در سمت چپ حضرت نشستند.

آدم(ع) به سمت راست خود توجه کرد و از یکی از سفیدرویان پرسید: تو کیستی؟

- من عقل و خرد هستم.

- جای تو در کجاست؟

- جای من در مغز و دستگاه اندیشه انسان است.

- آدم (ع) از سفیدروی دیگر پرسید: تو کیستی؟

- من مهر و عطوفت هستم.

- جای تو در کجاست؟

- جای من در دل انسان است.

آدم(ع) از سومین نفر از سفیدرویان پرسید: تو کیستی؟

- من حیا هستم.

- جای تو در کجاست؟

- جای من در چشم انسان است.

به این ترتیب آدم(ع) فهمید که مرکز و مظهر عقل مغز است، مرکز و مظهر مهروعطوفت قلب است و مظهر حیا، چشم است.

آنگاه آدم(ع) به سمت چپ نگریست و از سیاه رویان خواست تا خود را معرفی کنند. از یکی از آنها پرسید: تو کیستی؟

- من خودخواهی و کبر هستم.

- جای تو در کجاست؟

- جای من در مغز و دستگاه اندیشه انسان است.

- مگر عقل در آنجا قرار نگرفته است؟

- چرا، ولی هنگامی که من در آنجا مستقر می شوم، عقل فرار می کند.

آدم(ع) از دومین سیاه رو پرسید:توکیستی؟

- من رشک و جسد هستم.

- جای تو در کجاست؟

- جای من در دل است.

- مگر مهرو عاطفه در آنجا قرار نگرفته است؟

- چرا، ولی وقتی که من در آنجا جای می گیرم مهر و عاطفه بیرون می رود.

آدم(ع) از سومین نفر از سیاه رویان پرسید: تو کیستی؟

- من طمع و آز هستم.

- جای تو در کجاست؟

- جای من در چشم است.

- مگر حیا در انجا جای نگرفته است؟

- چرا، ولی زمانی که من در آنجا جای بگیرم حیا می رود.

برگرفته از کتاب قصه های قرآنی

به قلم محمد محمدی اشتهاردی


نوشته شده توسط دلارام در جمعه 8 اردیبهشت 1385 ساعت 11:04 ق.ظ | لینک ثابت | نظرات ()